تبليغاتX
جاودانه

جاودانه

.: از دل تا قلم :.

یادی از چهره های ماندگار ادبیات ایران زمین (2) ...

فروغ فرخزاد

    فروغ فرخزاد

می خواهم در باره شاعری بنویسم که در یاد و خاطر میلیونها انسان جاوید شده؛ شاعری که از احساس خود میگوید و با هر شعر خود ما را با احساساتش همراه می کند. می خواهم در باره پریشادخت شعر معاصر ایران فروغ فرخزاد بگویم.
نام : فروغ
نام خانوادگی :فرخزاد
شماره شناسنامه: 678
صادره: تهران بخش :5
فروغ فرخزاد در پانزدهم دی ماه 1313 در یک خانواده متوسط با هفت بچه به دنیا آمد، پدرش یک افسر مستبد ارتش رضاخانی بود که در کودتای رضا خان نقش داشت وی بر خلاف اخلاق ارتشی اش و مستبد بودنش علاقه خاصی به شعر داشت و در تنهایی خود با اشعار حافظ و سعدی خلوت می کردو فروغ با شوق تمام به اشعاری که پدر می خواند گوش می داد. و همین نقطه آغاز شاعری فروغ بود، او شعر سرودن را از نوجوانی آغاز کرد. و در نقاشی استعداد خاصی داشت. خانواده فروغ خانواده ای بسته و مرد سالار بود. فروغ در سن 17 سالگی عاشق شد و با پرویز شاپور ازدواج کرد و به اهواز رفت. در 29 خرداد 1331 تنها فرزندش کامیار متولد شد. و پس از آن روزهای سختی را گذراندو بسیار زود از شوهرش جدا شد.
در سال 1331 نخستین مجموعه شعر خود را به نام اسیر و در سال 1335 دومین مجموعه را با نام دیوار منتشر کرد. سومین مجموعه اشعار را با نام عصیان در بیست و دو سالگی به دست چاپ سپرد. فروغ بعد ها این سه آثار خودرا ارزش و احساسات سطحی یک دختر جوان دانست.
در سال 1337 سینما توجه فروغ را جلب می کند. و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می دهد. و چهار سال بعد یعنی در سال 1341 فیلم (خانه سیاه است) را در آسایشگاه جذامیان تبریز می سازند. و در سال 1342 در نمایشنامه شش شخصیت در جیستجوی نویسنده بازی چشمگیری از خود نشان می دهد. در زمستان همان سال خبر می رسد که فیلم خانه سیاه است برنده جایزه اول فستیوال « اوبر هاوزن » شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیتراژ بالای سه هزار نسخهتوسط انتشارات مروارید منتشر کرد.در سال 1343 به آلمان و ایتالیا و فرانسه سفر می کند. سال بعد در دومین فستیوال سینمای مولف در پزارو شرکت می کند که تهیه کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد می دهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می شوند.
روز 24 بهمن 1345 آخرین برگ از دفتر زندگی این شاعر برجسته ورق خورد. فروغ در این روز بر اثر تصادف رانندگی در جاده دروس-قلهک جان باخت- خود فروغ مدتی قبل از مرگش در جایی نوشته بود می ترسم قبل از آنچه فکر می کنم بمیرم و کارهایم نا تمام بماند و این درد بزرگیست.
جسم بی جان فروغ را روز چهارشنبه 26 بهمن ماه با مراسم تشیعی با شکوه توسط نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیر الدوله به خاک سپردند.
با اینکه در حال حاضر فروغ در کنار ما نیست ولی احساس می شود، فروغ با آثارش زنده است و در میان ماست شاید پر رنگ تر از زمانی که جسمش پیش ما بود.

                                                      گزیده اشعار فروغ ...                         

مزار فروغ

..:: گوشه ای ازتولدی دیگر با خط فروغ ...


+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1383ساعت 14:59  توسط  سام  | 

یادی از چهره های ماندگار ادبیات ایران زمین (1) ...

سلام دوستان خوب و با محبتم ....

از امروز میخوام با شما بزرگواران به معرفی و نگاهی کوتاه به آثار بزرگان قلم ایران زمین بپردازم . تا شاید با این کار توانسته باشیم یادی از الطاف و خدمت این چهره های ماندگار  به این مرزوبوم کرده باشیم...

امیدست مورد قبول و پسند طبع ظریف شما عزیزان قرار گیرد .....

  صادق هدایت

صادق هدايت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدري در تهران تولد يافت. پدرش هدايت قلي خان هدايت (اعتضادالملك)‌ فرزند جعفرقلي خان هدايت(نيرالملك) و مادرش خانم عذري- زيورالملك هدايت دختر حسين قلي خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلي خان هدايت يكي از معروفترين نويسندگان، شعرا و مورخان قرن سيزدهم ايران ميباشد كه خود از بازماندگان كمال خجندي بوده است. او در سال 1287 وارد دوره ابتدايي در مدرسه علميه تهران شد و پس از اتمام اين دوره تحصيلي در سال 1293 دوره متوسطه را در دبيرستان دارالفنون آغاز كرد. در سال 1295 ناراحتي چشم براي او پيش آمد كه در نتيجه در تحصيل او وقفه اي حاصل شد ولي در سال 1296 تحصيلات خود را در مدرسه سن لويي تهران ادامه داد كه از همين جا با زبان و ادبيات فرانسه آشنايي پيدا كرد.

در سال 1304 صادق هدايت دوره تحصيلات متوسطه خود را به پايان برد و در سال 1305 همراه عده اي از ديگر دانشجويان ايراني براي تحصيل به بلژيك اعزام گرديد. او ابتدا در بندر (گان) در بلژيك در دانشگاه اين شهر به تحصيل پرداخت ولي از آب و هواي آن شهر و وضع تحصيل خود اظهار نارضايتي مي كرد تا بالاخره او را به پاريس در فرانسه براي ادامه تحصيل منتقل كردند. صادق هدايت در سال 1307 براي اولين بار دست به خودكشي زد و در ساموا حوالي پاريس عزم كرد خود را در رودخانه مارن غرق كند ولي قايقي سررسيد و او را نجات دادند. سرانجام در سال 1309 او به تهران مراجعت كرد و در همين سال در بانك ملي ايران استخدام شد. در اين ايام گروه ربعه شكل گرفت كه عبارت بودند از: بزرگ علوي، مسعود فرزاد، مجتبي مينوي و صادق هدايت. در سال 1311 به اصفهان مسافرت كرد در همين سال از بانك ملي استعفا داده و در اداره كل تجارت مشغول كار شد.

در سال 1312 سفري به شيراز كرد و مدتي در خانه عمويش دكتر كريم هدايت اقامت داشت. در سال 1313 از اداره كل تجارت استعفا داد و در وزارت امور خارجه اشتغال يافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همين سال به تامينات در نظميه تهران احضار و به علت مطالبي كه در كتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجويي و اتهام قرار گرفت. در سال 1315 در شركت سهامي كل ساختمان مشغول به كار شد. در همين سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندي بهرام گور انكل ساريا زبان پهلوي را فرا گرفت. در سال 1316 به تهران مراجعت كرد و مجددا در بانك ملي ايران مشغول به كار شد. در سال 1317 از بانك ملي ايران مجددا استعفا داد و در اداره موسيقي كشور به كار پرداخت و ضمنا همكاري با مجله موسيقي را آغاز كرد و در سال 1319 در دانشكده هنرهاي زيبا با سمت مترجم به كار مشغول شد.

در سال 1322 همكاري با مجله سخن را آغاز كرد. در سال 1324 بر اساس دعوت دانشگاه دولتي آسياي ميانه در ازبكستان عازم تاشكند شد. ضمنا همكاري با مجله پيام نور را آغاز كرد و در همين سال مراسم بزرگداشت صادق هدايت در انجمن فرهنگي ايران و شوروي برگزار شد. در سال 1328 براي شركت در كنگره جهاني هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولي به دليل مشكلات اداري نتوانست در كنگره حاضر شود. در سال 1329 عازم پاريس شد و در 19 فروردين 1330 در همين شهر بوسيله گاز دست به خودكشي زد. او 48 سال داشت كه خود را از رنج زندگي رهانيد و مزار او در گورستان پرلا دارد. او تماعمر كخود را در خانه پدري زندگي كرد.

  • نگاهی کوتاه به آثار ...

صادق هدایت در زمانی می زیست که خود آن را واپس زنی می دانست. فضای خفقان آور اجتماعی حس بدبینی و عدم اعتماد به نفس وی را شدت می بخشید. وقتی تمام این عناصر را به کنار هم نهیم بهتر متوجه می شویم چرا اغلب داستان های کوتاه وی، با مرگ یا خودکشی شخصیت اصلی داستان به پایان می رسد.

هدایت نخستین کسی است که ادبیات مدرن را به ایران وارد کرد. اگر جمالزاده پایه گذار داستان کوتاه بود، صادق هدایت با تغییر ذائقه مخاطب سمت و سوی ادبیات معاصر و به خصوص داستان کوتاه را به شدت تحت تاثیر قرار داد. علاوه بر دو داستان بلند وی یعنی « بوف کور » و « حاجی آقا »، مجموعه داستان های کوتاهی نگاشته است که « سه قطره خون » و « زنده به گور » از جمله معروف ترین آنان است.

داستان های وی به زبانی ساده و قابل فهم نوشته شده است. صادق هدایت انواع گوناگون سبک ها از رئالیسم و ناتورالیسم گرفته تا خیال پردازی های سورئالیستی را به کار بست و در قلمرو جدیدی گام برداشت که به معرفی طیف فراگیری از الگوهای عملی در توسعه ی آتی چنین قسمتی از ادبیات انجامید.

صادق هدایت در زمانی می زیست که خود آن را واپس زنی می دانست. فضای خفقان آور اجتماعی حس بدبینی و عدم اعتماد به نفس وی را شدت می بخشید. وقتی تمام این عناصر را به کنار هم نهیم بهتر متوجه می شویم چرا اغلب داستان های کوتاه وی، با مرگ یا خودکشی شخصیت اصلی داستان به پایان می رسد.  آنچه در داستان های وی مشهود است احساساتی همچون حیرت فلسفی و تشویش روحی، روانی است. نوع تفکر و شیوه داستان سرایی او سبکی شد برای نویسندگان جوان بعدی.

صادق هدایت علیرغم توانایی فراوانی که در شخصیت پردازی و فضاسازی داشت نتوانست روحیه خوانندگان خود را ترمیم کند. در حقیقت هدایت هر آنچه را که در خود داشت صادقانه مکتوب کرد. آثار وی دقیقا ناشی از روحیات خودش است. روحیاتی که به داستان هایش رنگی تیره داده که فاقد هیجان های دیگر نویسندگان است. فضای یاس آلود و متاثر از نویسندگان فرانسوی که آنان نیز گرفتار آلام روحی پس از دو جنگ جهانی بودند، در آثارش کاملا مشهود است. آثار هدایت عموما مانند جمالزاده به انتقاد محافظه کارانه از اجتماع راضی نشده، بلکه آشکارا بسیاری از روابط سنتی و متحجرانه حاکم اجتماعی را مورد هجوم قرار داده و حتی برخی را به سخره گرفته است. با این حال نمی توان فراموش کرد که هدایت نویسنده ای صاحب سبک است و از معدود چهره های جهانی داستان کوتاه ایرانی است.

****

.:: متن کامل داستانها ::.

س.گ.ل.ل          زنی که مردش را گم کرد         عروسک پشت پرده        آفرینندگان          شبهای ورامین

پدران آدم           سگ ولگرد          دن ژوان کرج       بن بست          کاتیا        تخت ابونصر          تجلی

تاریکخانه          میهن پرست        زنده بگور       حاجی مراد       اسیر فرانسوی          داوود گوژ پشت 

مادلن     آتش پرست     آبجی خانم     مرده خورها     آب زندگی     سه قطره خون        گرداب      داش آکل

آینه شکست     طلب آمرزش     لاله   صورتک ها      چنگال      مردی که نفسش را کشت         گجسته دژ

****

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1383ساعت 9:32  توسط  سام  | 

در زندگی.....

زندگی سرشار از شور                                             .......ther is exsitement in your lif                                    

پارهای از آن باش                                                                                be a part of it   

زندگی آمیخته به تلاش است                                        .........there is work in your life

با آن آغاز کن .                                                                                      begin with it

زندگی با اندوه همراه است                                   ..........  there is sorrow in your life

درد را از آن بزدای                                                                       ease the pain away

زندگی با شادی همراه است                                          ..........there is joy in your life

احساسش کن   دریابش و تقسیم اش کن                            feel it , know it , share it 

زندگی بسته به آرمانهایی است                              ...........there are goals in your life

بکوش تا به والاترینشان برسی                                                  strive for the highest

زندگی مقصدی را میجوید                                    ............ there is purpose in your life

کاشف آن باش.                                                                                         . explore it

 

                                         جونیوان                  jonivan-

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1383ساعت 1:14  توسط  سام  | 

.: گفته بودی چرا محو تماشای منی ؟!... .:

  •  گفتم: بدون چشم تو هميشه ويرانم ، آبی‌تر از نگاه تو پيدا نمی‌شود ، دريا بدون چشم تو معنا نمی‌شود ،
  • گفتی: اما افسوس كه بين ما فاصله ای است. فاصله ای كه عشق من و تو را زير سوال می برد. عاشقت هستم اما فاصله بين من و تو اين رنگ عشق را كم رنگ كرده و اسير خودش كرده است.
  • گفتم : ولی من همان آسمانم كه عاشق تو هستم ای دريا.من همان آسمانی هستم كه گاه ابری هستم گاه آفتابی ، گاه به رنگ چشمهايت آبی هستم وگاه مهتابی.... وقتی به عمق دره چشمهای تو نگاهی مياندازم و با خود فکر ميکنم آيا ميتوان تا انتهای اين دره آبی سفر کرد و بازگشت؟ ! احتياج به طنابی ،و يا ريسمانی دارم که از استحکامش مطمئن شوم ،طنابی که مدتهای مديد مرا تحمل کند، ساييده نشود ، پاره نشود و در ضمن تا انتهای فرود مرا همراهی کند ، بعبارتی بلندای آن هم کافی باشد .
  • گفتی: اما راه دشواری است ... ، سفر پر از حادثه ای در پيش داری ....
  • گفتم : درياب مرا كه لمس عشق برايم رويای پر دردی گشته است و بوی ناآشنايی را در سرم می اندازد كه برای در بر كشيدنش بايد به هزاران آسمان هم آغوشی ديگر دهم . ای همسفر عشق در اين سفر پر حادثه دستت را از من جدا نكن.....
  • گفتی : چی شده که اينقدر پروانه ای شدی؟؟؟
  • گفتم : امروز بعد از چندين ماه می خوام با خودت حرف بزنم..کسی که اينجارو به خاطرش راه انداختم.... آره خودت!! واسه همين می خوام باهات راحت حرف بزنم... ميخواهم بتی را که با دستهای خودم شکستم دوباره باز سازی کنم من عاشق تو هستم تو همان ستاره ای در اوج آسمان روياهايم هستیکه من هر شب تو را در آسمان رويايم می بينم و تو نيز هر شب شبم را می درخشانی ، وبادرخشندگيتمهتاب را گوشه گير می كنی…!
  • گفتی : اما بين ما فاصله است …! فاصله ای كه هيچ گاه محو نميشود....
  • گفتم : اما من و تو فاصله را می شكنيمفاصله بين ما اهميتی ندارد
  • گفتی : خسته شدم از عشق ، از عاشق شدن…! از انتظار .... ! می خواهم بدون غم زندگی كنم می خواهم با همان درد های تنهايی ام بمانم و بسازم…! نمی خوام رفيق نيمه راه باشم هيچوقت ولی خسته شدم از انتظار .... می دونی آنقدر دل نازك و حساس شدم كه برای خودم هم قابل باور نيست. از هرچيزی ميرنجم، هر چيز كوچيكی بغض توی گلوم را شديدتر ميكنه، هر اتفاقی اشك را می نشونه توی چشمام. ولی گريه نميكنم. نه!... الان فقط به يك همزبان احتياج دارم، يك تكيه گاه ، يك همدرد. يك دوست! كسی كه همونقدر كه با خودم روراستم بتونم باهاش روراست باشم. كسی كه بتونم از تمام اون چيزايی كه توی دلم تلنبار شده باهاش حرف بزنم. كسی كه وقتی باهامه خود خودم باشه و خود خودم رو بخواد ... خود اصليم! كامل كامل. نه اينكه نيمی خودم باشه ونيمی ديگر پشت يك نقاب...
  • گفتم : مگه غير ازتو کسی هست ؟؟؟؟ مگه غير از تودلم برای کی تنگ است ؟؟...... ايکاش ... ايکاش اينجا بودی ؟؟..... آره ايکاش اينجا بودی ؟؟ مگه غير از تو دوست داشتم کس ديگه ای اينجا می بود ؟؟ مگه دارم برای کی مينويسم ؟؟ نه . برای کسی نامه نمی نويسم . برای هيچکسی نامه نمی نويسم . نامه برای تو هست ...... جواب کسی رو نميدم . جواب هيچکس رو نميدم ؟؟ جواب تو رو ميدم ......... نکنه به هوای اينکه دارم برای تو نامه مينويسم ، فکر ميکنی دارم با کس ديگه ای حرف ميزنم ؟؟
  • گفتی : تو برای من همان آقای توی قصه ها بودی که يک روز از توی برفها آمد کسی که پشت يک زمستان جا مانده بود!و يک آدينه روز زمستانی از پشت آنهمه سرما آمد و دستهايش را به انگشتهای هميشه رنگی من آشنا کرد و انگشتهای من شد پر از شکوفه! و دنيايم پرشد از عطر گل يخ و پر شد از عطر يک روز عيد و دنيايم چه ساده شد و عاشقانه ! و عاشق شدم چه ساده و کودکانه! تو را از همه بيشتر دوست داشتم! وقتی که می پريدم بغلت و سرم را لای سينه پر از مويت اينور واونور می کردم يک بويی ميدادی! خيال تو که به سراغم می آمد ديگر من نبودم . خيال تو که می آمد همراه خودش برايم دو بال می آورد دو بال شيشه ای و نازک که با آن بروم دم پنجره باز اتاق و بپرم بيرون. بروم به جايی که هيچ شبيه اينجا نبود! مرا با خودش ببرد به آنجا که همه اش رنگ است و نورهای قشنگ! آنجا که ماهيهای حوضش هزارو يک رنگند آنجا که گلهايش از جنس بلورند لطيف و براق ! انجا که آدمهايش راه نمی روند پرواز می کنند و ابرها ی پنبه ای همين جاست همين جا دم دست! و خيال تو با دل کوچک من به کجا ها که نرفت و خيال تو با دل کوچک من چه ها که نکرد!!!!!! 
  • گفتم : چيزی که تو درباره من ميدانی يا روزی خواهی فهميد اينست که من هميشه سعی کرده ام خودم باشم . ساده و بی پيرايه .... همه وقت من صرف معنی کردن دلواپسی هايی ميشه که سعی می کنم در چشمان تو جستجو کنم. همه فکر من صرف نوشتن احساساتی ميشه که تلاش ميکنن تو رو به يادآوری وا دارند . همه نگاههای من صرف ديدن چيزهايی ميشه که سعی در تسخير کردن روح تو دارند و نميتوانند .... همه زندگی من صرف ساختن احساسی ميشه که اين روزها سعی ميکنم برآن غلبه کنم اما نمی تونم .... ميدونم خيلی وقتها می شد که اذيتت می کردم خيلی وقتها دلتو رنجوندم ولی اينو يادمه که با هم خنديديم ! برای هم از ناراحتيهامون گفتيم و به هم فکر کرديم! اما خوب ديگه اين هم يه دورانيه ... و هر دورانی شيرينيش، تلخيش، خاطراتش، همه چيزش مخصوص همون دورانه و اگر همون اتفاقات در يك زمان ديگه برای آدم بيافته شايد كاملا يك احساس ديگر در آدم به وجود بياره.. تموم اينها هم بخاطر اين هست که خيلی از اخلاقياتت شبيه من بود عين خود من بود بی اغراق?!خيلی چيزا رو يادم دادی! من اشتباه نمی کنم به تو ايمان دارم که خوبی ! می دونم که منو ميفهمی ....
  • گفتی : هر کداممان پی بهانه ای گذرمان به اين دنيای جادويی افتاد . هر کداممان برای پيدا کردن چيزی و يا برای به خاطر آوردن گذشته خودمان و شايد برای مرور کردن يادی قديمی پايمان را توی اين کوچه گذاشتيم هر کداممان پی نيازی قديمی آمده بوديم شايد! پی هم صحبتی که شايد هيچ وقت ما را نخواهد شناخت . ما هردو زمانی پايمان به اين کوچه باز شد که برای هم غريبه ای بوديم ... غربيه ای که به آشنايی قديمی بدل شد گاهی توی شبها ی طولانيش تا صبح خنديديم گاهی از پشت همين شيشه زار زار گريه کرديم گاهی همديگر را دل داری داديم گاهی هم دل همديگر را بد جور شکستيم! گاهی هم چه دروغهای معصومانه ای به هم گفتيم! من و تو ساکنان اين کوچه بن بست توی اين دنيای مجازی خودمان پی چه دلتنگيهای کهنه ای که نمی گشتيم ! دنيای واقعی ما را چه کسی از ما دزديد! دنيای ما را با خودش به کجا برد ؟ ولی می دانی ؟؟ توی تاريکی اين کوچه بن بست راحت تر می شود دل بست عاشق شد می شود هر دروغی را باور کرد می شود راحت تر گريه کرد و شايد بشود راحت تر فراموش کرد!!!!!!  
  • گفتم : تاريکی اين کوچه بن بست خيلی غريب است! کسی که واقعيت دارد می شود او را لمس کرد به صورتش دست کشيد و خطوط صورتش را از بر شد. اما در اين کوچه بن بست همه افراد تاريکند و مجازی نمی شود به صورتشان دست کشيد و خطوط صورتش را از بر شد .... می دونم شرايطت خيلی بده و می دونم که يکيو می خوای که فقط حرفاتو بشنوه اصلا بيا قراری با هم بگذاريم هر وقت که به دستهايت نگاه کردی جای دستهای مرا خالی کن که جايشان توی دستهای تو خالی مانده است.
  • گفتی : درست مثل بچه ها می مانی مثل بچه هايی که لبهايشان را جمع می کنند و آماده گريه کردن می شوند !!! به بچه هايی می مانی که چشمهاييت برق شيطنت می زند . وقتی که من هم توی اين بازی با تو هم دست می شوم و تو مرا بيشتر وبيشتر از آنچه که هستم لوس می کنی !!!و درست مثل خود بچه هايی می مانی وقتی که صدايت را کلفت می کنی که مثلا جدی شده ای!يعنی که اصلا شوخی نداری و از اولش آدم بزرگی بوده ای !!!
  • گفتم :يادت مياد در ميان جاده ای پر از کوه و درخت که پيچ می خورد و پيچ می خورد و بالا می رفت و ميان درختها گم می شد در کنار من بودی ! با هم حرف می زديم .... تو با من حرف می زدی ... و من مثلا کوه را نگاه می کردم! و آخرين جنون مشترکمان ..... اينرا خوب از برق چشمهايم فهميدی ! وقتی که آدم تب دارد سقف اتاق انگار می آيد درست ده سانتی صورت آدم! انگار همه چيز کش می آيد دراز ميشود وچسبناک !انگار که نفس آدم می آيد درست پشت رديف دندانها همان جا می ايستد!!!!! اون روز من تب داشتم  
  • گفتی : کاش اصلا نگاهم نمی کردی وقتی که سرت را بالا کردی و با چشمهايت نگاهم کردی!و به من که داشتم با حرص دندانهايم را روی هم فشار ميدادم وسرم را به نشانه تاسف تکان ميدادم چه ابلهانه خنديدی درست مثل بچه کوچک پررويی که کار بدی کرده باشد که خودش هم بداند و باز با پررويی ادامه دهد!کاش آنقدر نفهم نبودی و ساده ! کاش !!!!!خيلی دوست داشتم که می شد کمی با هم حرف بزنيم من نگاهت کنم و تو حرف بزنی از خودت از احساست.... راستش را بخواهی ديگر کمتر توی دلم با تو حرف ميزنم
  • گفتم : اما من از لحظه ای كه با تو آشنا شدم ، بهترين لحظات زندگی ام بود ، درهمان لحظه اول كه تو را ديدم عاشقت شدم , عاشق آن چهره ماهت شدم ,عاشق آن چشمهای زيبايت شدم ، عاشق آن قلب تنهايت شدم . عاشق مهری كه می جوشد در دلت ، صفايی كه موج ميزند در چهره ات وتورامحشركرده است .خندان بودنت صفايی است كه در چهره مهربانت موج ميزند، موج شادی ، موج رهايی ، رهايی از غصه و تنهايی. هرچه بگم كم گفتم و نميدانم چگونه با اين واژه های كوچك احساسم را برايت معنايت كنم ...  
  • گفتی : امروز دل من گرفته مثل هوا، انقدر دلم تنگه نمی تونم بگم چقدر ، تمام وجودم شده بغض ، همشو قورت می دم . دلم آنچنان گرفته که حالا حالا ها باز نمی شه. زندگی داره سخت ميشه .. از زندگيم دارم مايوس ميشم ... فاصله ها روز به روز بيشتر .. هر لحظه که ميگذره يه نفر اضافه ميشه به اونايی که دلاشون رو سنگ ميکنن ! .. قشنگيای زندگيم داره کم رنگ ميشه . نگاه های ديگران ديگه حرفی واسه گفتن برای من نداره . لحظه لحظه های زندگيم همانند يک نمايش هست که در آن فيلم نامه هايی مشابه و تکراری ، به طور روزانه به نمايش گذاشته ميشود !!! من از سادگی حماقت و صداقت خودم حالم بهم می خوره . منم دلم می خواد مثل آدم های ديگه باشم گفتم : بسه ديگه ! چرا اين قدر دغدغه داری؟ يک کاری نکن که من عصبانی بشم و بذارم برم !!! هيچ به خودت تو آينه نگاه کردی ؟هيچ به اون چشمهای آبی خوشگلت نگاه کردی ، ديدی چه بلايی سرشون آوردی؟ اگه به خودت رحم نمی کنی به اون تيله های آبی رحم کن که در چاله های چشمهای تو گذاشته شده است، اصلا می فهمی داری چی كار كنی ؟ چرا جوابم رو نمی دی ؟ تو هميشه هيجان انگيز ترين موجود زندگی من بودی اما حالا چی ... من تمام امشب را به تو فکر خواهم کرد . تمام امشب را به تو فکر می کنم ! و به همه غصه هايی که توی دلت انبار شده است !قول ميدهم!!!!!! برگردم به هر کجا که اشتباه کردم . برم و خطاهايم رو جبران کنم ... بيا !!! قلب مهربانت را به من بده آغوشت را باز نگه دار تنها برای من ، آغوشت تنها برای من باشدبيا و با هم از ظرف شراب عشق مقداری بنوشيم تا مست شويمبگذار دستهای سردم را در موهايت كنم و نوازش كنم تو رادستت را از من جدا نكن بگذار تا آخر راه دستهايت در دستهای من باشدای تو همه بهانه بودنم ... می خواهم با تمام وجو تو را در قلبم احساس كنم فقط يك چيزی در دلم مانده كه موقع درد ودلهايمان به تو خواهم گفت. ميخواهم بگويم:  

                                                                 همه چیزه منی ... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1383ساعت 20:10  توسط  سام  | 

.: زنده یاد فریدون مشیری شاعر بزرگ معاصر :.

  کوچه ...

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

                                                              به چه حالی ...........

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1383ساعت 13:46  توسط  سام  | 

.: هویت انسانی :.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1383ساعت 21:56  توسط  سام  | 

یادی از شاملوی بزرگ ..

    هفته خاکستری

   .: احمد شاملو :.

شنبه روز بدی بود

روز بی حوصلگی 

وقت خوبی که می شد

غزلی تازه بگی

ظهر یکشنبه ی من

جدول نیمه تموم

همه خونه هاش سیاه

روی خونه جغد شوم

صفحه کهنه یادداشت های من

گفت دوشنبه روز میلاد منه

اما شعرتو می گه که چشم من

" تو نخ ابرکه بارون بزنه"*

آخ اگه بارون بزنه

آخ اکه بارون بزنه...

غروب سه شنبه خاکستری بود

همه انگار نوک کوه رفته بودن

به خودم هی زدم، از اینجا برو

اما موش خورده، شناسنامه من

عصرچهارشنبه من   

عصرخوشبختی ما

فصل گندیدن من

فصل جون سختی ما

روز پنجشنبه اومد    مثل سقاهک پیر

رو نوکش یه چیکه آب  گفت به من: بگیر، بگیر!

جمعه حرف تازه ای برام نداشت

هرچی بود، پیشتراز اینها گفته بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1383ساعت 13:7  توسط  سام  | 

بدون شرح ...

سهراب نیستم که از تک نارون همسایه برایت بگویم و از دختری که زیرش فلسفه میخواند ..........اخوان نیستم تا خوان هشتم را برایت بگریم ؛ تا مرثیه ی رستم بخوانم یا از زمستان دل ها بنالم .........مشیری نیستم تا از عبور بی تو از کوچه بگویم از نبودن هایت ، از هم سرنوشت بودن مان ، از رقص رنگ در بال پروانه ها یا از آخرین جرعه ی جام........ کاش زبانم به شیوایی زبان مصدق بود تا برایت می خواندم و تو مرا به مهمانی عروسک های خواهرزاده خویش می خواندی ؛ تا برایت از ما شدن می گفتم ، از باران که شیشه را می شوید و غم مرا نیز........شاعر نیستم و فیلسوف نیز ؛ تا برایت از دلیل آمدن بگویم و از چگونه زیستن ؛ از بودنم تا فکر کردنم ، از بودنم تا طغیان کردنم ؛اگر بگویم " فکر می کنم پس هستم " چه فرقی می کند تا " من طغیان می کنم پس هستم!"؟؟؟ چه فرقی می کند قرن ما قرن شکست نیلوفر باشد یا قرن موسی چمبه ها؟؟؟؟ کودکی را در دالان تاریخ به تاراج بکشند یا عفت انسان بودن را در حیات سرد زندان به گلوله؟ اصلا چه تفاوتی میان در راه اندیشه مردن است تا برای اندیشه ماندن؟؟؟ عمق فاجعه را می فهمی؟؟؟ و چه احمقانه به دنبال بزرگ جلوه دادن خویشیم!!! "و وای وای وای که ما شریعتی را در حصار حماقت اسیر کردیم بی آنکه بیاندیشیم:" گل را .زیر پا له کردیم! با عطرش در هوا چه خواهیم کرد!!!" زیاد گفتم، از هر دری اما نه همه ی آنچه باید می گفتم چه کنم ، آدم که تنها می شود .......... حس عجيبی ست تنهايی......

 

مطمئنم برای شما هم پيش اومده !

نشسته در برابر يکديگر

سخن می رانيم حول و حوش
نکته ی اصلی :
!
اگر ـ از سوی ديگر ـ‌ عملا
!!!

چه کسی حقيقت را می گويد ؟

کلمات يا سکوت ؟
نگاه يا صدا ؟
دست يا اشاره ؟
آرامش يا اضطراب ؟
دوری يا نزديکی ؟!!!!

رو در روی يکديگر می نشينيم

در واقع پشت به خود!!
با چهر ه هايی اجير شده

و اشاره ای گذرا به حقيقت

ما اصل نکته را کتمان می کنيم !

فرصتی دست يابد دوباره رو در رو شويم ؛

باز هم از همه چيز خواهيم گفت ؛
لاله ! هوا ! همه چيز به غير از حقيقت !
چه کسی حقيقت را می گويد ؟

سکوت يا کلمات ؟
نگاه يا صدا ؟
دوری يا نزديکی ؟

 نیمه شب تاریکیست ابرهای تیره و سیاه دورترین کرانه آسمان را در خود پنهان نموده اند و امشب دبگر از مهتاب خبری نیست آری امشب آسمان دلش گرفته و بغض سنگینی گلویش را میفشاردمن نیز دلم گرفته من نیز بغض کرده ام امشب خسته و بیزارم ازاین همه......

من باران و اشک را با هم دوست دارم و امشب که باران میبارد با آسمان همنوا میشوم تا شاید من نیز همانند او دوباره به پاکی برسم آری مرد واقعی کسیست که بزرگ است ولی دلی کوچک دارد و من نیز میخواهم همراه با دانه های اشکم تمامی کینه و نفرت وبیزاریم را بیرون بریزم آسمان با باریدن باران سیاهی هایش را که عذابش میدهند به پاکی خود مبدل میکند و من نیز با بارش اشکهایم روحم را صیقل میدهم و میخواهم به لطافت برسم.

خسته ام واقعا خسته ام..........

از آدمیان نقاب دار خسته ام از ریاکاران و دغل بازان پیرامونم از کسانی که قلب زیبای خود را با کینه و نفرت مملو می کنند از کسانی که نمیدانند محبت چیست عشق چیست صداقت چیست و..........

گریه میکنم تا لکه های خاکستری قلبم دوباره به سفیدی مبدل شوند و تمام زیبا ییها را در دلی سفید جای دهم آیا به این سفیدی میرسم؟

آی ای نقابداران هزار چهره بیایید امشب با آسمان ابری دل گرفته هم نوا شویم و با او گریه کنیم بیایید قلبمان را مملو از عشق کنیم، از محبت، دوست داشتن پاکی و از تمام زیباییهایی که میشناسیم.مگر ما به این چیز ها اعتقاد نداریم؟ پس چرا عمل نمیکنیم چرا خود را با سیاهیها عذاب میدهیم چرا.......؟

دلم بد جوری گرفته احساس خفگی میکنم ولی اشکهایم درد دلم را التیام می بخشند آی ای مردمان هزار چهره از شما خسته ام اما نا امید نیستم و لی چه خوب میشد که همه ما باز به همان ذات و سرشت پاک خود باز میگشتیم و دیگر نمیگذاشتیم لکه های رنگارنگ قلبمان را به تسخیر خود درآورند.خدایا امشب من و تو تنهاییم و میخواهم با تو درد دل کنم چرا که کسی به جز تو دردم را نمی فهمد و درک نمیکند تنها تویی که گوش میدهی ومرا با همه بدیهایم همیشه دوست داری وهیچوقت از من خسته نمیشوی خدایا چرا هر بار که گریه میکنم تورا بیشتر ونزدیکتر احساس میکنم خدای من امشب میخواهم با تو از آرزوهایم بگویم میدانی چیست؟

دلم میخواد یه جای بکر و دست نخورده باشم که آروم و ساکت باشه جایی که از آدما هیچ خبری نباشه توی یه جنگل که یه رود زلال از وسطش بگذره برم اوجا یه کلبه کوچیک چوبی بسازم که بتونم اونجا خودم باشم و دیگه از آدما خبری نباشه و وقتی که خورشید غروب میکنه روی یه نیمکت بشینم و چشمامو ببندم به صدای پرنده ها گوش بدم و بابوی گلهای بنفشه و مریم برم تو حس خودم و تنهاییم

میخوام وقتی دونه های بارون روی سقف کلبه چوبی ساده من صدا میدن و به مهمانی تنهاییم میان میخوام برم زیر یه درخت بشینم وبرای غربت پرنده های در قفس یواش و بی صدا گریه کنم برای ادمایی که از آدمیت دور شدند آروم گریه کنم میخوام اونجا اینقدر بشینم و گریه کنم که نور و نسیم منو به مهمونی خودشون ببرندو به لطافتی که میخوام برسم و.................

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1383ساعت 9:18  توسط  سام  | 

من که از درون ديوارهای مشبک ؛ شب را ديده ام
و من که روح را چون بلور بر سنگترين سنگ های ستم کوبيده ام
من که به فرسايش واژه ها خو کرده ام
و من - باز آفريننده اندوه
هرگز ستايشگر فروتن يک تقدير نخواهم بود
و هرگز تسليم شدگی را تعليم نخواهم داد
زيرا نه من ماندنی هستم نه تو ؛
آنچه ماندنی است ورای من و توست .

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1383ساعت 9:8  توسط  سام  |